یه شعری که عاشقشم و از خودم نیست
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم ازلب جوی دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده داستان های نهانی از لب باد وزنده رازهای زندگانی بس گوارا بود باران وه چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی, پندهای آسمانی بشنو از من کودک من ...
نویسنده :
𝒂𝒔𝒂𝒍
11:42
بهار سرسبز , کارتون , خونوادگی , داستانهای من , ۱۰ سالگی , رنگی رنگی , اخبار وبلاگ , دلتنگی , به وقت شادی سرگرمی , دوستانه , سفارشات , قصر شاهزاده عسل











