پـــرنـــسـ🍇ــســـ بـــهــ🌷ـاریـــ💜پـــرنـــسـ🍇ــســـ بـــهــ🌷ـاریـــ💜، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
💜پادشاه بهاری 💜💜پادشاه بهاری 💜، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
🍇ملکه زمستانی🍇🍇ملکه زمستانی🍇، تا این لحظه: 43 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره
★☆​★ Spring Girl Diary ★☆★★☆​★ Spring Girl Diary ★☆★، تا این لحظه: 5 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
اشنا شدنم با نی نی وبلاگاشنا شدنم با نی نی وبلاگ، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
عینکی شدنمعینکی شدنم، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
اشنا شدنم با مهسا بهترین دوستاشنا شدنم با مهسا بهترین دوست، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
دور شدنم از مهسا به دلیل بسته شدن مدارسدور شدنم از مهسا به دلیل بسته شدن مدارس، تا این لحظه: 6 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
میراکولر شدنممیراکولر شدنم، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Spring Girl Diary █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁

تو میتونی:)

دلتنگی...در جایی متفاوت!

معمولا دلتنگی احساسیه که وقتی فردی رو نمیبینیم یا باهاش حرف نمیزنیم بهمون دست میده...معمولا هم این فرد دوست ، آشنا یا خانوادمونه. گاهی هم یه اتفاقی میوفته ، یا اتفاقی که هر روز میوفتاده دیگه نمیوفته و همین می‌تونه باعث دلتنگی بشه. اما گاهی این دلتنگی میتونه برای چیزهای اطرافمون نباشه!  میتونه برای خودمون باشه... وقتی یه سری چیزا درباره خودمون به یاد میاریم ، واقعا دلمون برای خودمون تنگ میشه...مثلا عادتی که قبلاً داشتی و الان نداری...یا کاری که هیچوقت انجام نمیدادی و‌ الان برات شده‌ روتین... وقتی متوجه تغییرات رفتاری خودمون میشیم ، حس خیلی عجیبی داره...مگه نه؟ ( بعد یه سال سلام علیکم) ...
13 تير 1403

تولد من و وبلاگم نزدیکه 😍

سلااااام اول از همه عیدتون مبارک خب اگه یادتون باشه من تولدم 12 فروردینه و وبلاگم هم همینطور باورم نمیشه یه سال از اینجا بودنم میگذره  یه سال از وقتی این وب رو ساختم با شادی ها و ناراحتی ها  میگن زود میگذره همینه.... خب حالا کادو چی بهم میدین؟😜
6 فروردين 1401

خودت باش...

خودت باش چون بهترین مدل از خودت خودتی با همه چیز های خودت با اخلاق خودت با رفتار خودت با سلیقه خودت با داستان خودت با زندگی خودت هیچگاه نخواه جای کسی باشی ان موقع دیگر خودت نیستی یکی دیگه هستی ...
12 دی 1400

ماجرای شروع وبلاگ نویسی من

سلام امروز میخوام براتون داستان شروع وبلاگ نویسیم رو تعریف کنم توی اذر ماه سال نود و نه بودیم مه هیچی از وبلاگ نویسی و اینا اصلا نمیدونستم بعد از طریق نتایج گوگل یه وبی اومده بود تو نینی وبلاگ یهو دستم میخوره رو نوشته نی نی وبلاگ و وارد سایتش میشم یه خورده توش گشت میزنم بعد میرم ثبت نام میکنم مامانم منو برای شام صدام میکنه تبلتو خاموش میکنم میرم شام میخورم میخوابم روز بعد پا میشم هر چی فکر میکنم رمز عبورم یادم نمیاد میگم اشکال نداره ، یه وب دیگه میزنم بعد تو وب جدید چنتا پست میزارم بعد بازی میکنم و اینا روز بع باز رمز اینو یادم میره 😐 میگم اصلا ولش کن نمیخوام بعد بهمن ماه نود و نه دوباره نی ...
28 آبان 1400