حال و هوای دو سال گذشته
همینطور که میدونید ، تقریبا دوساله که کرونا رفته و راحت شدیم...
تو این دوسال ، مدارس باز شدن و همچی به حالت عادی برگشته.
از اینکه مدارس باز شدن تا حدی خوشحالم ، چون واقعا درس آنلاین هم برای معلم هم دانش آموزها سخته و تازه کلی از بچه ها بخاطر همین موضوع به شدت افت تحصیلی پیدا کردن. ( از جمله خودم)
تازه ، بخاطر اینکه بچه ها از سنین کم گوشی دستشون بود برای مدرسه ، آسیب دیدن ، هم جسمی و هم روحی.
وقتی بعد دو سال وارد مدرسه شدم ، انگار اولین باری بود که دارم میرم مدرسه...حس خاص و عجیبی داشتم و بر خلاف بقیه بچه ها ، ذوق زده بودم. سال تحصیلی جدیدی شروع شده بود و وقتی جلوی در کلاسمون وایساده بودم یکی زد به پشتم و اسممو صدا زد : راضیههههه
برگشتم و دیدم همکلاسی و دوست صمیمیم که از کلاس سوم همراهم بوده اینجاست!
یه جوری خرذوق بودم که نمیتونم توصیف کنممم😭🤣
اون سال سه تا معلم عوض کردیم فقط تو دوماه اول...
آخرین معلمی که اومد ، خانم جهانی بود ، هر روز خدا امتحان و ریاضی داشتیم ... میرفتیم خونه هم باز کلی تمرین و نمونه سوال میفرستاد 😭😭😂 خانم معلم اگه از اینجا دارین اینو میخونین ممنون از زحماتتون ولی پوستمون کنده شد بخدا😭🤣
اون سال دو تا دوست صمیمی پیدا کردم . هنوز باهاشون حرف میزنم و دوستم . یکیشون اون شیفتمون بود امسال.
از این سال خاطره خاصی ندارم ، ولی کلا سال خیلی خوبی بود ...
برسیم به دومین سال بعد کرونا
وقتی وارد کلاس شدم کلا حس خوبی نداشتم ، چون داشتم وارد مقطع جدیدی میشدم...
تو کلاس تنها بودم تا هفته دوم
هفته دوم یه خانمی اومد تو کلاس و صحبت کرد و گفت که به دوستاتون تو درسا کمک کنید. حتی اگه دوست هم نیستید و همو نمیشناسید .
وقتی زنگ تفریح خورد ، یکی از بچه های کلاس اومد و بهم گفت که میتونه توی انگلیسی بهم کمک کنه .
اون روز ، باهام نوشتن حروف رو تمرین کرد.
چند روز بعد ، معلم تفکر و پژوهشمون اومد.
گفتش که خودتون گروهبندی کنید و بعد به من بگید.
همه بچه ها گروه شدن بجز ما ، پس ماهم با هم همگروهی شدیم.
توی کار و فناوری هم همینطور.
ما سه تا کلاس بودیم و بعد یه مدت به دلیل کمبود معلم یکی از کلاسها بین دو کلاس دیگه تقسیم شد و واسه همین من پیش همون نشستم.
کم کم خیلی باهم صمیمی شدیم و واقعا اون صمیمی ترین دوستمه.(همه دوستامو به یه اندازه دوست دارم ولی در کل هر فرد با یکی میتونه بهتر درد و دل کنه ، با یکی همراه تره ، با یکی بهتر مشورت میکنه ، و این طبیعیه)
وقتی کنار اون نشستم ، کم کم با پشت سری هاش هم دوست شدم.
وسطای سال بود ، یه جلسه برای دیدار اولیا با معلم ها گذاشته بودن و تا ساعت ۷ شب طول کشید.
اکثر بچه ها سرویسی بودن و رفتن یا اولیاشون زود بردشون اما من و دونفر از همکلاسام مونده بودیم.
اول اسم فامیل بازی کردیم و بعد صندلی بازی.
یعد از اون هم چشممون افتاد به زمین. یه توپ ترکیده رو زمین بود.
از اونجایی که واقعا حوصلمون سر رفته بود ، با اون توپ بشقاب پرنده بازی کردیم 😂 و از اونجا با اونها دوست شدم.
فعلا مغزم تا همینجا یاری میکرد ، اگه بازم یادم اومد پارت دو میزارم
خدافظ









حال و هوای دو سال گذشته 

