پـــرنـــسـ🍇ــســـ بـــهــ🌷ـاریـــ💜پـــرنـــسـ🍇ــســـ بـــهــ🌷ـاریـــ💜، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
💜پادشاه بهاری 💜💜پادشاه بهاری 💜، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره
🍇ملکه زمستانی🍇🍇ملکه زمستانی🍇، تا این لحظه: 43 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
★☆​★ Spring Girl Diary ★☆★★☆​★ Spring Girl Diary ★☆★، تا این لحظه: 5 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
اشنا شدنم با نی نی وبلاگاشنا شدنم با نی نی وبلاگ، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
عینکی شدنمعینکی شدنم، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
اشنا شدنم با مهسا بهترین دوستاشنا شدنم با مهسا بهترین دوست، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
دور شدنم از مهسا به دلیل بسته شدن مدارسدور شدنم از مهسا به دلیل بسته شدن مدارس، تا این لحظه: 6 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
میراکولر شدنممیراکولر شدنم، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Spring Girl Diary █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁

تو میتونی:)

حال و هوای دو سال گذشته

1403/4/14 22:20
نویسنده : 𝒂𝒔𝒂𝒍
294 بازدید
اشتراک گذاری

همینطور که میدونید ، تقریبا دو‌ساله که کرونا رفته و راحت شدیم...

تو این دوسال ، مدارس باز شدن و همچی به حالت عادی برگشته.

از اینکه مدارس باز شدن تا حدی خوشحالم ، چون واقعا درس آنلاین هم برای معلم هم دانش آموزها سخته و تازه کلی از بچه ها بخاطر همین موضوع به شدت افت تحصیلی پیدا کردن. ( از جمله خودم)

تازه ، بخاطر اینکه بچه ها از سنین کم گوشی دستشون بود برای مدرسه ، آسیب دیدن ، هم جسمی و هم روحی.

وقتی بعد دو سال وارد مدرسه شدم ، انگار اولین باری بود که دارم میرم مدرسه...حس خاص و عجیبی داشتم و بر خلاف بقیه بچه ها ، ذوق زده بودم. سال تحصیلی جدیدی شروع شده بود و وقتی جلوی در کلاسمون وایساده بودم یکی زد به پشتم و اسممو صدا زد : راضیههههه

برگشتم و دیدم همکلاسی و دوست صمیمیم که از کلاس سوم همراهم بوده اینجاست!

یه جوری خرذوق بودم که نمیتونم توصیف کنممم😭🤣

اون سال سه تا معلم عوض کردیم فقط تو دوماه اول...

آخرین معلمی که اومد ، خانم جهانی بود ، هر روز خدا امتحان و ریاضی داشتیم ... میرفتیم خونه هم باز کلی تمرین و نمونه سوال میفرستاد 😭😭😂 خانم معلم اگه از اینجا دارین اینو میخونین ممنون از زحماتتون ولی پوستمون کنده شد بخدا😭🤣

اون سال دو تا دوست صمیمی پیدا کردم . هنوز باهاشون حرف میزنم و دوستم . یکیشون اون شیفتمون بود امسال.

از این سال خاطره خاصی ندارم ، ولی کلا سال خیلی خوبی بود ...

برسیم به دومین سال بعد کرونا

وقتی وارد کلاس شدم کلا حس خوبی نداشتم ، چون داشتم وارد مقطع جدیدی میشدم...

تو کلاس تنها بودم تا هفته دوم

هفته دوم یه خانمی اومد تو کلاس و صحبت کرد و گفت که به دوستاتون تو درسا کمک کنید. حتی اگه دوست هم نیستید و همو نمیشناسید .

وقتی زنگ تفریح خورد ، یکی از بچه های کلاس اومد و بهم گفت که میتونه توی انگلیسی بهم کمک کنه . 

اون روز ، باهام نوشتن حروف رو تمرین کرد.

چند روز بعد ، معلم تفکر و پژوهشمون اومد.

گفتش که خودتون گروهبندی کنید و بعد به من بگید.

همه بچه ها گروه شدن بجز ما ، پس ماهم با هم همگروهی شدیم.

توی کار و فناوری هم همینطور.

ما سه تا کلاس بودیم و بعد یه مدت به دلیل کمبود معلم یکی از کلاسها بین دو کلاس دیگه تقسیم شد و واسه همین من پیش همون نشستم.

کم کم خیلی باهم صمیمی شدیم و واقعا اون صمیمی ترین دوستمه.(همه دوستامو به یه اندازه دوست دارم ولی در کل هر فرد با یکی میتونه بهتر درد و دل کنه ، با یکی همراه تره ، با یکی بهتر مشورت میکنه ، و این طبیعیه)

وقتی کنار اون نشستم ، کم کم با پشت سری هاش هم دوست شدم.

وسطای سال بود ، یه جلسه برای دیدار اولیا با معلم ها گذاشته بودن و تا ساعت ۷ شب طول کشید.

اکثر بچه ها سرویسی بودن و رفتن یا اولیاشون زود بردشون اما من و دونفر از همکلاسام مونده بودیم. 

اول اسم فامیل بازی کردیم و بعد صندلی بازی.

یعد از اون هم چشممون افتاد به زمین. یه توپ ترکیده رو زمین بود.

از اونجایی که واقعا حوصلمون سر رفته بود ، با اون توپ بشقاب پرنده بازی کردیم 😂 و از اونجا با اونها دوست شدم.

فعلا مغزم تا همینجا یاری میکرد ، اگه بازم یادم اومد پارت دو میزارم 

خدافظ

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)