پـــرنـــسـ🍇ــســـ بـــهــ🌷ـاریـــ💜پـــرنـــسـ🍇ــســـ بـــهــ🌷ـاریـــ💜، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
💜پادشاه بهاری 💜💜پادشاه بهاری 💜، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره
🍇ملکه زمستانی🍇🍇ملکه زمستانی🍇، تا این لحظه: 43 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
★☆​★ Spring Girl Diary ★☆★★☆​★ Spring Girl Diary ★☆★، تا این لحظه: 5 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
اشنا شدنم با نی نی وبلاگاشنا شدنم با نی نی وبلاگ، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
عینکی شدنمعینکی شدنم، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره
اشنا شدنم با مهسا بهترین دوستاشنا شدنم با مهسا بهترین دوست، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره
دور شدنم از مهسا به دلیل بسته شدن مدارسدور شدنم از مهسا به دلیل بسته شدن مدارس، تا این لحظه: 6 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
میراکولر شدنممیراکولر شدنم، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Spring Girl Diary █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁

تو میتونی:)

«بهترین دوست» ۱

1404/11/16 20:58
نویسنده : 𝒂𝒔𝒂𝒍
143 بازدید
اشتراک گذاری

یکم دیره که اینو بنویسم ولی خب...اصلا اینجا رو یادم نبود.

۱۲ سالم بود...تازه وارد مقطع راهنمایی شده بودم. از بچگی دوستهای زیاد یا صمیمی نداشتم، کلا در حد یک یا دوتا دوست که اوناهم باهاشون اونجور که باید صمیمی نبودم.

یجورایی اینجوری بود که اونا بهترین دوستام بودن ولی من یکی از دوستانشون بودم.

خلاصه، راهنمایی رو به امید اینکه چند سال عادی رو برای درس خواندن بگذرونم، شروع کردم.

وقتی تو کلاسا نشستیم، همه باهم دوست بودن، همه یکی رو داشتن، همه آشنا بودن، انگار فقط من تنهام

آرزو میکردم کاش اون شیفت پیش دوست سال قبلم بودم

ولی خب... الان خوشحالم که اون شیفت نرفتم.

روز اول که همه بچه ها میخواستن کلاسشونو عوض کنن، من میخواستم همونجا بمونم، درسته کسی رو نمیشناختم ولی مطمئن بودم که باید همونجا بمونم.

بعد چند دقیقه یکی از بچه ها گفت تو میخوای کجا بری؟ 

گفتم: میخوام کلاسم بمونم!

اونم تو کلاس ما بود و میخواست بمونه، باهم رفتیم اسمامونو گفتیم و اعلام کردیم که میخوایم بمونیم

روز دوم مشاور مدرسه اومد تا باهامون صحبت کنه. بخشی از صحبتهاش این بود که:

اگر شما یک درسی رو میفهمین، بلدین، و براتون راحته، باید به همکلاساتون یادش بدین! وگرنه مقصر نمره بدش شمایین! حالتون ازش بهم میخوره؟ مهم نیست، شما اینجا مسئولین؛ اونم مثل شماست!

وقتی حرفاش تموم شد، زنگ خورد. میخواستم از کیفم لقمم رو بردارم که دیدم یه بنده خدایی بالاسرمه

+کلاس زبان میری؟

-نه، تا حالا نرفتم

+من میتونم تو انگلیسی کمکت کنم!

-واقعا؟ مرسی...

و حتی انقدری احساس مسئولیت میکرد که همونلحظه شروع به آموزش کرد:)

+دفتر دو خط داری؟

-نه!

+عیب نداره، هر دفتری میخوای بردار

و بعد پوستش کنده شد تا یادم بده چی رو کجای خط بنویسم:))

...

هفته بعد، همه معلما اومدن، برای گروه بندی همه باهم بودن و فقط ما دونفر میموندیم که ماهم همش باهم گروه میشدیم

...

بعد گذشت یک ماه، هنوز اونقدر صمیمی نبودیم، فقط هروقت حوصلش سر میرفت، پیشم مینشست. من ردیف وسط بودم و اون ردیف سمت چپ، ولی بعد اینکه یکی از کلاسا رو با دوکلاس دیگه ادغام کردن، پیشش نشستم. 

پسندها (4)

نظرات (0)